اشعاری از امام خمینی رحمه الله علیه

ساغر بيار و باده بريز و كرشمه كن كاين غمزه روح پرور جان و روان ماست

با دل تنگ بسوى تو سفر بايد كرد از سر خويش به بتخانه گذر بايد كرد (1)

بهار شد، در ميخانه باز بايد كرد بسوى قبله عاشق نماز بايد كرد (2)

عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش از ديارم به درآورد و سردارم كرد (3)

مژده وصل به رندان خرابات رسيد ناگهان غلغله و رقص وطرب برپا شد (4)

جان فداى صنم باده‏فروشى كه برش هستى و نيستى و بنده و شاهى نبود (5)

كيست كاشفته آن زلف چليپا نشود ديده‏اى نيست كه بيند تو و شيدا نشود (6)

من بخال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس انا الحق بزدم همچو منصور خريدار سر دار شدم

جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم خرقه پير خراباتى و هشيار شدم

بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم من كه با دست‏بت ميكده بيدار شدم (7)

امام بر عشق اصرار دارند و مثل عاشق صادق بدون ريا و سالوس محو جمال و غرق ديدار معشوق حقيقى مى‏باشند و از تكفير و احتساب نمى‏ترسند:

دست آن شيخ ببوسيد كه تكفيرم كرد محتسب را بنوازيد كه زنجيرم كرد

آب كوثر نخورم منت رضوان نبرم پرتو روى تو اى دوست جهانگيرم كرد (8)

از دلبرم به بتكده نام و نشان نبود در كعبه نيز جلوه‏اى از او عيان نبود (9)

اما وى شمشير جهاد هم اضافه نموده‏اند:

خرقه صوفى و جام مى و شمشير جهاد قبله‏گاهى تو و اين جمله همه قبله‏نما (10)